وصيت نامه هايمان را قبل از والفجر هشت، با هم نوشتيم. بعد از شهادتش، وصيت نامه اش را به دستم دادند و گفتند خط آخر آتش را بخوانم.
« زنجير هايي را که خريده ام. به دست و پايم ببنديد و در قبر قرار دهيد. »
برگـرفته از رمان نفيس نان سرخ / کتاب شـهيد علي
بينا / نوشته ي محمّدرضا محمّدي پاشاک
گفتم: يک شهادت طلب ميخواهم برود بالاي خاکريز.
جوانکي از زمين جوشيد و پيش من
ظاهر شد. فرصت نکردم بپرسم از کدام گردان آمده. جست زد و بالا رفت. تيري به طرفش
شليک نشد. لبخندي زد و پريد پايين. به خود گفتم: علي بينا، ديدي؟
بلند گفتم:
برادرها...
مصاحبه منتشر نشده با سردار شهيد حاج قاسم مير حسيني
يوسف شريف کسي بود که با شروع دعاي کميل به
سجده مي رفت و ساعتي بعد از دعا نيز هنوز در سجده بود. روزي که پيکر مطهر او را
تشييع مي کرديم، من برادرش را صدا زدم و پيشاني پينه بسته ي او را به برادرش
نشان دادم که در اثر سجده هاي طولاني به اين حالت در آمده بود. بعضاً شايد 5 -
4 ساعت او در حالت سجده بود.
روزي پيامبر ميرفتند جايي. کفشهايشان را درآوردند و پا برهنه شدند.
اصحاب
گفتند: يا رسولالله، چرا کفشهايتان را درآورديد؟
فرمودند: اين جا پادگان است
و رزمندهها در آن تيراندازي ميکنند؛ زميني که در آن تيراندازي ياد ميگيرند، مثل
مسجد است و من به احترام اين پادگان کفش از پايم درميآورم.
ميگفت: نميتوانم. اگر نروم، بچّههام دست تنها ميمانند. راه کربلا هم حالا
حالاها باز نميشود.
چي کار ميتوانستم بکنم؟ مادري ميکردم، دلش را پيش خودم
نگه ميداشتم. بهش ميگفتم: بمان برات خانه درست بکنيم!
ميخنديد و ميگفت: خانه
برام درست کردهاند؛ درهاش را هم نشاندهاند.
هوشم نميکشيد که بهشت زهرا را
ميگويد. فکر ميکردم راستي راستي برايش خانهيي دست و پا کردهاند.
گفتم: حالا
که درهاش را نشاندهاند، بيا يک زندگي برات درستم کنم.
گفت: حالا باشد، بعد خودم
خبرت ميکنم.
دو روز بعد، شبِ
مرحلهي سوّم عمليات، ما بار ديگر در کانالهاي تپّهي قلاويزان به بچّههاي کرمان
و زاهدان برخورديم و آنان بار ديگر با ميهماننوازي، با خندههايي پُرطراوت و
لهجهي شيرين کرماني از ما استقبال کردند و ما را در جمع گرم خود پذيرفتند.
شهید حسین اسدی پس از سالها تلاش و فعالیت برای زنده نگه
داشتن یاد شهدا و سر و سامان دادن به گلزار شهدای شهرخانوک و برپایی مراسم شهدا در
حادثه تروریستی اخیر در منطقه سیستان و بلوچستان به خیل دوستان شهیدش پیوست.